همین لحظه را با من باش

عشق من....

یک حمله انتحاری برای نابودی خودم !

اینروزها خیلی خسته تر از اونی هستم که باید ... حوصله هیچ احدی رو هم ندارم ... حتی شما دوست عزیز !!! اینروزها  خیلی بی حوصله تر از اونی هستم که باید ... وقت هیچ کاری رو هم ندارم ... حتی خوردن غذاهای لذیذ !!!اینروزها خیلی رو راست تر از همیشه ام ... نه کنایه و متلک توی سرم میره و نه حرف دو پهلو توی گوشم ... صاف و بی شیله پیله ... اصلا چی دارم که بخوام پنهونش کنم یا چی دارم که بخوام راجع بهش توضیح اضافی بدم ... هر کاری که تا به حال کردم و نکردم ... هر چیزی که تا به حال گفتم و نگفتم ... همه و همه اعتقادات و باورهای من بودند و بعضی هاشون هنوزم هستن .. از گذشته پشیمونی زیادی ندارم همینطور که به آینده امیدواری آنچنانی ندارم ... من همینم ... همینی که هستم ... همینی که می بینی ... بدون پیچیدگی... عکس خودم رو گذاشتم گوشه این صفحه ... هرچند زشت... اسم خودم هم پای تموم نوشته هام هست ... حرفهای خودم یا لااقل باورهای خودم رو اینجا می نویسم ... صفحه دیگه ای ندارم و نخواهم داشت ... صفحه فیسبوکم رو با همون معدود دوستانی که دارم باز باز گذاشتم ... ایمیلم هم اینجا توی پروفایلم هست... از این به بعد همه نظرات رو تایید می کنم حتی خصوصی ... نه با کسی هستم و نه الان می خوام که باشم ... رابطه های گذشته واسم محترم اند هنوز و خیلی از خاطرات هنوزم عزیز اند برام ... رویای بعضی ها رو توی سرم دارم همچنان ... هستند اونایی که دوستشون دارم همینطور که اضافه می شه به تعداد ادمهایی که ازشون متنفر که نه اما دلزده میشم هنوز ... دلتنگ چند تایی از رفیقام میشم همیشه ... دلخسته از حتی شنیدن صدای بعضی ها هستم همیشه ... !!! هنوزم یاد نگرفتم بنویسم ... هنوزم هیچ هنری ندارم ... هنوزم بی استعداد هستم و خواهم موند ... در کل من به نابودی خودم برخاستم ... تو زحمت نکش !!!...

پ . ن : آدرس فیسبوک هم اینه : hamideh shahabi / facebook .com

   + حمیده ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

برای مادرم...

مامانم ! جای تموم نداشته هام تو رو دارم و همه داراییم بودن توئه !... دوستت دارم دوست داشتنی ترین زندگیم...

   + حمیده ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مخاطب خاص نداره ...!!!

      من اون سیب قرمز بالای درختم ... در دورترین نقطه ، دقت کن ! رسیدن به من آسون نیست !!! 



      ...

 

             ...

 

    اگر هـــمـتـش را نــــداری ، آسیــــبی به درخت نــــزن ، بـــــه همان سیــــب های کرم خورده روی زمــــــین قانـــــــع بــاش .

 

پ . ن : سایز رویا های تو نیستم ... اما از آرزوی خیلی ها بزرگترم ....

   + حمیده ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هرگز ندونستی ... این من بودم که ...

ایکاش می دونستی این من بودم که یه بغل گریه داشتم و شونه های مردونه ی تو رو کم داشتم .. می دونستی این من بودم که کلی  ناز داشتم و نوازش های  عاشقونه تو رو کم داشتم ... ای کاش می دونستی این من بودم که واسه داشتن همه لذت ها پر از نیاز بودم و  یک شب دیگه تو رو کم داشتم ... می دونستی این من بودم که واسه ساختن یک باور لبریز از رویا بودم و فقط دستهای تو رو  نداشتم ... ای کاش می دونستی این من بودم که رفتنت رو باور نکردم و واسه برگشتن به روزهای گذشته تنها خواستن تو رو کم نداشتم ... ای کاش می دونستی این من بودم که پر بودم از حرف و شعر و غزل و واسه سرودنش تنها لبهای تو رو  نداشتم .... می دونستی  این من بودم که ...

پ . ن : رفیق ! ای کاش بهم یاد می دادی چطور میشه دوست نداشت کسی رو که تو رو دوست نداره ... ای کاش بهم یاد می دادی چطور میشه به زندگی برگشت وقتی دیگه آغوشش رو نداری .... بهم یاد می دادی چطور میشه اینهمه خاطره رو فراموش کرد و به آینده امیدوار بود ... چطور میشه نوشت ... چطور میشه اینهمه سکوت رو شکست ... حتی بهم یاد می دادی  چطور میشه مرد ...

 

 

   + حمیده ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دلم واسه چند تا سین ! تنگ شده خیلی ...

آدمیزاده دیگه یه وقتایی دلش تنگ میشه واسه یه لحظه هایی که نباید!!!  یه وقتایی دلش می خواد چیزهایی که نباید !!!  یه وقتایی به زبون میاره حرفهایی رو که نباید !!!

.

.

.

 

 

ادامه مطلب
   + حمیده ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

این آخرین باره که مخاطب نوشته هام هستی...

وقتی اومدی همه چیز سفید شد... گفته بودم که دنیام رو رنگ سفید زدی هرچند تو دنیا رو بنفش می دیدی ، می بینی! ... وقتی اومدی دنیام پر شد از فیلم و موسیقی و عاشقانه ها  و دود ... گفته بودم که تمام تنم رو بوی سیگار گرفته بود ... بوی سیگار و تو ! ... هم بغض و هم گریه ات شدم ... توی کشف چند تا کافه همراهت شدم ... توی حس قشنگ رخوتناک سیگار بعد از هم آغوشی شریکت شدم ... توی روزهای کشدار سفر و دور بودن های طولانی ات چشم براهت موندم ... توی لحظه های تکرار هزار باره آهنگ!  توی ساعت های مشروب و قهوه و سیگار ... حتی لحظه های تلخ حسادت ... همه و همه کنارت بودم ... روزهای خوبی رو با تو تجربه کردم ... روزها بدی هم !!! خیلی حرفها رو زدم ... خیلی حرفها رو هم نشنیدی !... شریک خیلی از لحظه هام بودی ... بی خبر از خیلی لحظه های خوب و بدم... هم !!!  مخاطب بعضی نوشته هات شدم ... مخاطب خیلی از عاشقانه هام بودی ... دلواپس خیلی از دلهره هات بودم ... بی خبر از خیلی از ناراحتی هام بودی ... اما شریک خیلی از خنده هام شدی ... خیلی ها رو با تو شناختم... از خواننده و هنرمند و نویسنده ... تا دوستای مشترک عزیزی که همیشه رفیق خواهند موند ... حالا روزهای زیادی گذشته و نگذشته ... دنیای تو هنوز و همیشه بنفش می مونه و دنیای من هر روز یه رنگه!!!... چیزی که هرگز تغییر نمی کنه و نمیشه حذف اش کرد!!! خاطرات کوتاه اما شیرین با هم بودنمونه!!! ... هرجا هستی و هرجوری که هستی بهترین ها رو برات آرزو می کنم لعنتی کثافت!...

   + حمیده ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نبودنت پیراهنم شده...

مرد اگر بودم
نبودنــت را غروب های زمستان
در قهوه خانه ی دوری سیگار می کشیدم .
نبودنــت دود می شد
و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه .
... ... بعد تکیه می دادم به صندلی
چشمهایم را می بستم
و انگشتانم را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم
تا بیشتر از یادم بروی .
نامرد اگر بودم ،
نبودنـــت را تا حالا باید
فراموش کرده باشم .
مرد نیستم؛ اما نامرد هم نیستم !
زنم
و نبودنـت پیراهنم شده است . .

 

پ . ن : اینکه چقدر گذشته و اینکه چقدر همه چیز عوض شده... اینکه باهم بودن دوباره ما غیر ممکنه...حتی اینکه دیدار دوباره مون امکان نداره... اصلا مهم نیست!!! باز بارون که میباره... هروقت که باشه و هرجور که باشه... بارون که می زنه... دلم هوای تو رو می کنه...

پ . ن : ای کثافت آویزان قلبم! تو را به وسعت آلودگی خاطراتم دوست دارم!!! *

   + حمیده ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

زندگیم رو به کسی می بخشم که زندگی رو ازم بگیره..

نیاز به یکی  دارم که بی رحم باشه ... به یکی که به چشمهام نگاه کنه و تفنگش رو به سمتم نشونه بگیره .. درست وسط پیشونیم ... به یک نفری که  بدون اینکه ته دلش بلرزه و بخواد یک لحظه تعلل کنه شلیک کنه ... نیاز به یکی دارم که منو آزاد کنه از این همه زنجیر و تعلقات بی خودی و زیادی که  اسیرم کرده و داره گلوم رو بیشتر و بیشتر فشار میده ... نیاز به یکی دارم که تموم کنه کاری رو که خودم نمی تونم انجامش بدم کاری که خودم جرات انجام دادنش رو ندارم... نیاز به یکی دارم که منو خلاص کنه ... کسی که در حقم بزرگترین لطف رو بکنه و زندگی رو ازم بگیره... نیاز به یه قهرمان ... یه جانی ... یه بی رحم و یه کسی که زندگی رو ازم بگیره... به اندازه تموم زندگی مرگ می خوام...

   + حمیده ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

حواست نیست...

 

حواست هست من دیگر نیستم...؟!!!

   + حمیده ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سر درد دارم از وقتی کـــه فهمیدم سیگارت را با او میکشی...

 چقدر خوبه ادم یکی را دوست داشته باشه ... نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه

نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره و نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه

به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...

 

پ .ن :  چـــقدر سخــته ، زن بــاشی و بخـــوای بـه یـه مــــرد ،مـــردونگی یـــاد بـــدی ...!!

 

   + حمیده ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نه تلخم و نه شیرین... مزه بی تفاوتی می دهم اینروزها!!!

دیگر عاشقی نمیکنم
نه از ترس تو و عشق تو!
نه! من چشمانم را به روی حماقت بسته ام... همین...!
 

 

 

   + حمیده ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دیشب ماه از کجا در اومده بود ؟؟!!!

دیشب نمی دونم چرا اما تمام اتفاقاتی که واسم پیش اومد خیلی غیر منتظره و شیرین بود... من که هیچ وقت از مهمونی های خانوادگی و عید دیدنی های مسخره خوشم نمی اومده و به ندرت پیش میاد که بخوام خانواده ام  بخصوص اونم خانواده پدریم ! رو همراهی کنم ، اینبار به اصرار پدر گرام! راهی خونه شوهر عمه ای شدم که از قضا به تازگی یه منسب مهمی توی این دولت .... "(بوق)" پیدا کرده!... از اونجاییکه خیلی خسته و بی حوصله بودم به شرط اینکه زود برگردیم ماشین رو آتیش کردیم و راه افتادیم...  تا اینجا که همه چی عادی به نظر میاد می دونم! اما وقتی غیر منتظره میشه که اول از همه توی راه پدر گرام! کلی ازت تشکر و تعریف و تمجید کنه!!! بعد هم هنوز به مقصد نرسیده تلفنت زنگ بخوره و اسم دوستی رو ببینی که خیلی ! خیلی قبلتر از اینها دلت می خواست صداش رو بشنوی!!!... تازه وقتی وارد جمع میشی اونقدر بهت خوش می گذره که حالا ساعت یک بعد از نیمه شب به اصرار ازت می خوان که دیگه آماده برگشتن به خونه بشی!!!... نیشخندچشمک

پ .ن : مدیونید ! اگر فکر کنید من توقع دارم که شوهرعمه جان! کاری واسم انجام بده ها!

پ .ن : الهه جان ! دوست نازنینم خاله شدنت مبارک!

پ .ن : با اینکه اینروزها چیزهایی رو شنیدم و به واقعیت هایی رسیدم خیلی تلخ! اما کنار همه حس های آزاردهنده ، حال خوبی دارم... همیشه همینطوره! کسی اشکت رو در میاره که واسه خندیدن و شاد کردنش  هرکاری انجام میدادی!!!

پ .ن : کاش آدمها می دونستن بعضی وقتا حضورشون و حتی شنیدن صداشون ! چقدر می تونه حس خوشایند زندگی ! بهت بده... شاید اونوقت ازت دریغش نمی کردن...

 

   + حمیده ; ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من و سی سالگی !

راستش سی سالگی واسه من نه بحرانه! و نه یه فاجعه و ترس... بلکه بیشتر یه حس خوشایند و دلپذیره که انگاری سالها منتظر رسیدنش بودم و حالا دارم به استقبالش می رم... دارم سی ساله می شم و حس می کنم چقدر می تونه امسال سال خوبی برام باشه... می خوام واسه جبران تموم لحظه هایی که توی این بیست و اندی سال از خودم دریغ کردم  وقت بذارم و واسه تموم کارهایی که انجام ندادم برنامه ریزی کنم... نمی خوام همچنان مدیون خودم باشم ... می خوام بیشتر خودم رو دوست داشته باشم و مهربون تر باشم با حمیده معصوم درونم... خسته شدم از تموم قید و بندهایی که خودم رو درگیرشون کردم! امسال میخوام رها کنم خودم رو از همه قیدها و تعهدهای غیر لازم و مهربونی های بی اندازه و مسئولیت های زیادی ! زندگیم... می خوام رها کنم ...

می خوام دایره دوستی هام رو بزرگ و بزرگتر کنم... ! سفر برم ... با آدم های جدید آشنا بشم ... خیلی از اون آدمهایی که وجودشون جز آزار چیزی واسم نداشته اند و ندارند! رو کلا از زندگیم پرتشون کنم بیرون ...   ...زبانم رو تقویت کنم ... واسه خودم و عقایدم بجنگم ! از مهربونی های بی اندازه ام به اطرافیانم کم کنم... کارم رو تغییر بدم... یه پس انداز درست و حسابی داشته باشم!... به زندگیم سامان بدم... از سی سالگیم بالاترین لذت رو ببرم... دیگه به تنهایی هام و اینکه کسی کنارم نیست فکر نکنم... به دوستی ها زندگی های دیگران نگاه حسرت بار نداشته باشم... برای رسیدن به همه خواسته هام تلاش و تلاش و تلاش کنم... ورزش رو دوباره شروع کنم... واسه خودم وقت بذارم ... به زیباییم اهمیت بدم  و مصرف محصولات بهداشتی زیبایی و کرم های ضد پیری رو شروع کنم! اعتماد به نفسم رو شدیدا تقویت کنم ... یه کمی هم البته فقط یه کم لاغر کنم!!! از همه مهمتر دندون هام رو درست کنم!!! یه تغییری هم به پوششم و تیپ همیشگیم بدم... در کل یه کلام می خوام به سی سالگیم سلام بدم و با شور و هیجان به استقبال بهترین سالهای زندگیم ، سالهای جذابیت یه زن ، سالهای پختگی و شیفتگی و سالهای خوب دهه سی زندگیم برم...

 

پ . ن : امیر جان ! رفیق ! دلتنگت شدیم زیاد ! هرجا هستی مواظب خودت باش... مرسی به خاطر تبریکت و سال خوبی برات آرزو می کنم...

پ . ن : تو! ای اولین مرد دنیا که بلد نیستی پنچر گیری کنی ! برات بهترین لحظه ها رو آرزو داشته و دارم ... پر از اتفاق های ساده دوستانه ! و اتفاق های پیچیده  غیر دوستانه!... هرجا هستی از خودت مواظبت کن!... زودم برگرد...

پ . ن : دکتر جان ! وبلاگت مثل همیشه دوست داشتنیه! تغییرات جدید مبارک! امیدوارم امسال همون سالی باشه که می خوای!...

پ . ن : می دونم و مطمئنم که اینجا رو هم می خونی! من همیشه محبت هات رو درک کردم و توجه هات رو هم همینطور... اما لطفا یه چیزی رو هرگز ! هرگز فراموش نکن! من آزادی ام رو با هیچ چیزی در دنیا عوض نخواهم کرد... لطفا کاری نکن که حس کنم سعی داری محدودم کنی یا تغییرم بدی... من خوب که نه ! من بد! اما همینی که هستم رو دوست دارم... لطفا به فکر تغییرم نباش! این منم ... خود خودم! من رو همینجوری که هستم ببین نه اونطوری که دیگران می خوان!...( مخاطب خاص )

 

   + حمیده ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

عید واسه من لحظه های با تو بودنه!

اینروزها همه توی حال و هوای عید و عیدانه هستند ... بیرون توی خیابون ها جای سوزن انداختن نیست همه شونه به شونه هم راه میرن و پاساژ ها شلوغ تر و کسل کننده تر از هر وقت دیگه اند ... حتی اینجا هم چند تایی از وبلاگ های دوستان هم بوی عید گرفته... حتی توی محل کارم هم ، همه دارن عجله می کنند تا زمان رو از دست ندن... بانک ها رو که دیگه نگو... توی خونه ها همه بوی وایتکس و مواد شوینده پخشه ... روی دیوارها چندتایی فرش قرمز گلی آویزونه... شیرینی فروشی ها صف های بلند برای خرید شیرینی و آجیل ...حتی مطب های دندانپزشکی هم کلی مریض نشسته تا دندون هاشون رو واسه ایام عید! درست کنن و زیبا به نظر برسن... آرایشگاه ها رو کهدیگه نمیشه طرفشون بری ... انگاری خانوم ها تمام سال رو گذاشتن فقط اینروزها می رن واسه اینکه به خودشون برسن ... شلوغی... هیجان ... که من می ذارم اسمش رو هیجان کاذب !... عجله... شتاب ... بدو بدوی الکی و خسته کننده... واقعا نمی تونم بفهمم که اینهمه عجله واسه چیه! سال جدید! خب مگه قراره واقعا چی بشه ؟! اینکه داره فصل عوض میشه که چیز جدیدی نیست هست ؟! خب اگه مثلا به جای بهار توی تقویم ها پاییز رو ملاک واسه ورود به سال جدید می ذاشتن چی میشد؟!! ... نمی فهمم چرا باید سال جدید بشه و ما یادمون بیاد که باید به خودمون برسیم به ظاهرمون و به لباس هامون ... حتی به خونه هامون!!! یعنی نمیشه روزهای دیگه هم همینطوری باشه؟! یعنی نمیشه همیشه حس و حال عید رو با خودمون داشته باشیم ... مثلا وقتی که خوشحالیم عید نیست ؟! وقتی یه دوست رو کنارمون داریم ؟! وقتایی که توی زندگی احساس خوشبختی می کنیم ؟! وقتی فصل جدیدی توی زندگیمون شروع میشه ؟!! مثلا من امسال دوتا عید خوب داشتم که یکیش توی مهر ماه بود! هفدهم مهر واسه من عید بود!!! ...نمی دونم شاید من یه مشکلی دارم!!! احتمالا من مشکلی دارم که از عید بیزارم! از دید و بازدید های عید متنفرم! از لباس نو پوشیدن توی مهمونی های عید فراری ام ! از شلوغی های خیابون ها عصبی میشم ! از این همه عجله کلافه میشم!... !!! اینهمه حرف زدم اصلا نمی دونم واسه چی ؟!! راستش خودم می دونم چه مرگم شده اما ... بهرحال انگاری باید به رسم دوستان من هم یه تبریکی به مناسبت فرا رسیدن سال جدید!!! به همه بگم البت که پیشاپیش!!! چون هرچند که روزهای اول سال تهران رو با اون خیابون های خلوتش! به هیچ جا ترجیح نمی دم اما امسال به یک دلیل کاملا اقتصادی ! یا همون بهتره بگم یه موقعیت مالی خوب! دارم میرم پیش دردانه برادرم حامد ، کیش! یه سفر تقریبا طولانی دو هفته ای ...دلم واستون تنگ میشه! نمی دونم که فرصت می کنم به اینجا سر بزنم یا نه ... اما خوشحالم که لااقل کارم اونجا باعث میشه اونقدر سرگرم و گرفتار باشم که کمتر به روزهای گندی که دارم می گذرونم اهمیت بدم!!! همه روزهاتون عید ! همه عید هاتون پر از شادی ! همه فصل هاتون بهار ! ...

 

پ . ن : خوب می دونم این یکی از بهترین چیزهایی بود که همیشه می خواستی! خوب هم می دونم من همیشه دلم می خواست تو بهترین ها رو داشته باشی ! ... واسه اینکه هدیه ات رو خراب نکنم! جمعه باهات میام... هرچند ایکاش جور دیگه ای از هدیه ات لذت می بردیم هردوتامون!... ( مخاطب خاص )

   + حمیده ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای مخاطب خاص!!!

از هیچ رسیدم به جاییکه تنها واسه یکی بودن! واسه اولی بودن ! تنها ده تا پله فاصله بود... اما ... هرگز اون ده تا پله رو نتونستم بالا برم... من روی پله دهم ایستادم و دیدم ... دیدم چطور نمیشه! که جای یکی دیگه رو گرفت... من روی پله دهم ایستادم و دیدم... دیدم که چطور نمیشه ! اولی رو هرگز فراموش کرد... من روی پله دهم ایستادم و دیدم... دیدم که چطور نمیشه ! ... من روی پله دهم ایستادم و دیدم... دیدم که چطور نمیشه ! نمیشه دوباره شاعر شد و عاشقانه نوشت ! نقاش شد و رنگی غیر از بنفش زد !... نشد ... من روی پله دهم ایستادم و از این پایین واسه تو که اولی بودی و اولی موندی برام ... واسه اون اولی توی زندگیت! واسه همه خاطرات و همه احساسات بنفشت احترام گذاشتم... من روی پله دهم ایستاده ام همچنان! اما الان دیگه ...

   + حمیده ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پایه نوشتنم لنگ یک بهانه است,بهانه ام می شوی؟!!!

اینجا زنی هرلحظه گم می شود درتنهایی اش

خیالت راصدا می زند _ دعوتش می کند به سکو...ت

به یک فنجان قهوه _ تلخ _ شیرین ___ فرقی نمی کند

به بوسه زدن به نخ های سیگار _ مارکش ____ فرقی نمی کند

به نوشیدن یک پیک مشروب _ سگی _ ویسگی ___ فرقی نمی کند

به گوش دادن موزیک و رقصیدن _ ترکی _ کردی _ شمالی _ جنوبی _ فرقی نمی کند

به قدم زدن زیر باران گونه هاش _ بی چتر _ باچتر _______ فرقی نمی کند

فقط حواست باشه تنهاست

به دنبال محبت از تو یا رویات ______________ فرقی نمی کند

 

پ. ن : عشق زنی‌ ‌ست که حواسش به هیچکس نیست گوشواره‌هایش را یکی‌ یکی‌ در می‌‌آورد ،سرش را به یک طرف خم می‌کند تا شانه‌هایش پر شود از سیاهی موهایش ... دستش را می‌‌برد تا دکمه‌های لباسش را باز کند ... عشق مردیست که آخرین پک محکمش را به سیگارمیزند و آرام ... خیلی‌ آرام زن را در آغوش می‌کشد درست زمانی‌ که زن حواسش به هیچکس نیست - نیکی

 پ . ن : این تیتر  زیبا رو از وبلاگ  مورد علاقه ام شهادت دروغ ! برداشتم...

 

 

 

 

   + حمیده ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دارم پوست میندازم...

گند بزنن به این روزها و به این زندگی... اینبار نه از نبودن عشق گلایه می کنم نه از کمرنگ بودن احساس... اینبار نه از خالی بودن روزهام گلایه می کنم نه از تکرار لحظه های تنهاییم... اینبار گلایه ام از خود خود این زندگی نکبته ! گه بگیره این زندگی ای رو که منو به جایی رسونده که الان نه توان ایستادن و تکیه کردن به زانوهای خودم رو دارم و نه امیدی به داشتن یه کسی که بتونم یه وقتایی حتی به حمایت های کوچیکش دلخوش کنم... گه بگیره این زندگی ای رو که نه پدری هست که دلخوش کمک و حمایتش باشم یا بخوام چشم به ارثیه اش بدوزم ...یا حتی دلم قرص بودنش باشه ... که نبودنش هزار بار بهتر از این... سگ برینه به زندگی ای که سالها دارم جون می کنم اما هنوز نتونستم ! نه اینکه نخوام !!! نتونستم یه هزارتومنی پس انداز کنم تا اگه فقط!  یه روز کار نکردم دغدغه فردا رو نداشته باشم ... گه بگیره این زندگی ای رو که مجبورم بین بد و بدتر انتخاب کنم... بین درس و کار انتخاب کنم... بین پدر و مادر انتخاب کنم... بین نجابت و حمایت انتخاب کنم... بین عشق و پول انتخاب کنم... بین خودم ! با خود خودم انتخاب کنم... حتی بین خدا و بنده خدا هم انتخاب کنم... اینروزها دارم دست و پا می زنم ... اینروزها دارم پوست میندازم واسه هزارمین بار... اینروزها دارم چنگ می زنم به زندگی ... اینروزها دارم ناخن می کشم به روحم... اینروزها دارم فریاد می زنم ترس هام رو ... اینروزها دارم تف می کنم اعتقاداتم رو ... اینروزها دارم عق می زنم باورهام رو... اینروزها دارم  م . ی . ر . ی . ن. م آرزوهام رو... اینروزها دارم ...

 

پ . ن : بدم! بدتر از هر وقت دیگه ای !!!

   + حمیده ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فردا به عشق تو دوباره سلام خواهم داد...

امشب می خوام با خودم خلوت کنم ... تصمیم جدی گرفتم... باید کاری کنم ... نمی خوام روزها بگذره و همه چیز همینطوری بینمون بمونه... باید کاری انجام بدم... نمی خوام روزها بگذره و بین ما سردتر از این روزهای اسفند ماه باشه.... سرد و خالی!!! باید کاری کنم... امشب ... همین امشب که قراره آسمون ابری و بارونی باشه! حتی شایدم برفی ... همین امشب می خوام تموم ابرهای گرفته رابطمون رو کنار بزنم و دوباره به خورشید داغ روزهای اول سلام کنم... مثل همیشه تو کاری لازم نیست که انجام بدی... امشب من و چند نخ سیگار، یه بطری ویسکی و یاد چشمان تو ...والبته آهنگ خودمون! خوشبختیت آرزومه!!!...
آنقدر برایت عاشقانه می نویسم ... تا از حسادت دوباره عاشق ات بشم.... امشب ... باید کاری کنم...ابرهای گرفته این رابطه رو باید کنار بزنم و به خورشید سلام بدم...

   + حمیده ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حال اینروزهای من...

دیروز برای ثبت نام رفته بودم و از هفته آینده کلاسهام شروع میشه!!! سه روز اینجام و سه روز آخر هفته اراک می مونم... دانشگاه ام رو دوست داشتم... خوابگاه هم ... هی ! بدک نبود... اما کلا اراک شهر بدی نبود ظاهرا! تا چشم می گردوندی دانشجو می دیدی... اول از همه یه کافی نت خوب و دنج هم پیدا کردم تا روزهایی که اونجام اینجا سر بزنم... دلم براتون تنگ میشه!!! ...

همیشه باید کسی باشد که معنی سه نقطه های انتهای جمله هایت را بفهمد...

 

پ . ن اولی : اونقدر حسودیم میشه به این پسرها که تا اتوبوس نگه میداره میرن پایین توی هوای سرد سیگار می کشن!!!

پ . ن وسطی: شنیده بودم نیلوفر عکاس خوبیه و کارش درسته خیلی!واقعا همینطوره ! عکس ها فوق العاده اند... هرچند مطمئنا سوژه هم قشنگه!!...

پ . ن آخری: از اونجاییکه خیلی به خودت زحمت نمی دی تا زنگ بزنی و از حال و روزم باخبر بشی... از اونجا تری که من دلم می خواد همیشه واست حرف بزنم... از این به بعد هر چند روز یکبار اینجا یه مختصری از خودم واست می نویسم... می دونم احتمال خوندنت پایینه اما خب ...

   + حمیده ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ساعت دقیقا راس نبودن توست... تو هرموقع دلت خواست بخون!

 بوسه هم، بوسه های تو ... دست هم،  دستهای تو ...لبخند هم،  لبخندهای تو ...

دوستت دارم  گفتن ها هم ، دوستت دارم گفتن های تو ...شیرینی ،شیرینی کلام تو ...

نور هم ، برق چشمهای سیاه تو ... زنده ام به هوای نفس های تو ...

                برگرد ...          

 چشم به راهم ! چشم براه قدم های تو ...

 

پ . ن : متاسفم که یادم رفته دوستم داری!!! دارم تموم سعی ام رو می کنم تا دوباره به یاد بیارم ... عشقم روزت مبارک!

   + حمیده ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد